بسیـاری از پـدران و مـادران در چنـین شرایـطی دستپـاچه می شـوند و می گویند: خدای من٬ چه کار می توانم بکنم که بیلی تو را دوست داشته باشد و به این ترتیب از همان دوران طفولیت این معنا را به کودک تفهیم می کنند که کنترل احساساتش را به دست دیگران بسپارد. بیشتر غم و اندوه ما از این سرچشمه میگیرد که میل داریم همیشه اوضاع و احوال بر وفق مرادمان باشد و همه به خواستمان رفتار کنند. چنین موضعی بسیار خودخواهانه است زیرا ما از همه توقع داریم که علی رغم خواست خود به کارهائی دست بزنند که به خوشحالی ما منجر شود. اگر شما در اثر رفتار نامطلوب دیگران ناشادمان٬ خشمگین یا مضطرب می شوید مفهومش آن است که به مردم پیرامون خود می گوئید : برای من نظر تو درباره زندگی من از نظر خودم مهمتر است. آنچه از دستم برآید انجام میدهم تا تو از من خشنود باشی.یک شخصیت سالم بدون توجه به واکنش مردم تصمیم می گیرد و عمل می کند. اگر دیگران موافق بودند٬ چه بهتر و اگر نبودند صلاح خویش را چنین می دانند.
ادامه دارد...
راستی از تمامی دوستانم که به وبلاگم سر میزنند تشکر می کنم و شرمنده که نمی تونم صفحه نظراتم رو باز کنم و جوابتون رو بدم. انشالله که این مساله حل شه.
وقتی بین دو نفر رابطه ای برقرار میشود٬ به وجود آمدن اختلاف نظر در مورد مسائل امری طبیعی است. بسیاری از مردم وقتی در روابطشان با مشکلاتی روبه رو می شوند تمام نیروی خود را به کار می گیرند تا دیگران را متقاعد کنند که حق به جانبشان است و به همین دلیل از حل و فصل مسائل خود عاجز می مانند. وقتی در رابطه ای مسائلی به وجود می آید لزومـا نباید یـکی را خطـاکار شـمرد و حـق را به جـانب دیگـری داد. هنگـامی که شما دیگری را خطاکار می شمرید٬ از پیش راه را برای هرگونه مصالحه ای سد کرده اید. زیرا چگونه انتظار دارید کسی که خطاکارش می شمیرید با شما به توافق برسد. آنچه برای ادامه یک رابطه مستحکم لازم است، توافق در وجود پاره ای اختلاف نظرهاست. باید این حق را برای دیگران قائل شوید که نظرات و سلیقه های متفاوتی نسبت به شما داشته باشند. من و همسرم سابقا به دلیل سلیقه های متفاوتمان، بگومگوهای فراوانی داشتیم اما حال پذیرفته ایم که در بسیاری موارد با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشیم و از این بابت به توافق رسیده ایم. اگر خواهان رابطه متعادلی با دیگران هستید نباید انتظار داشته باشید آنها مطابق میل شما رفتار کنند. هرکس خلق و خوی خاص خود را دارد و دیدگاهش با شما متفاوت است. بعلاوه اگر بپذیریم که همه ما یکی هستیم و موفقیت یکی، موفقیت همه انسان ها است، دیگر دلیلی برای کشمکش و نزاع باقی نمی ماند.
طبق معمول همیشه که هفته ای یکبار شام میریم خونه مادرشوهرم دیروز هم شام اونجا بودیم. تا از در وارد شدم دیدم مادرشوهرم اخم کرده و خیلی خوب تحویلمون نگرفت و شروع کرد به ناله کردن. خوب خونشه و اونجا ناله نکنه کجا بکنه ولی وقتی مریضه یه زنگ بزنن و بگن ما نریم پیششون که بتونه راحت استراحت کنه و ما مزاحم نباشیم. خواهرشوهرم هم که دائما غر میزد و منم هیچی نمی گفتم و کارم این بود که به تلویزیون ذل بزنم و صدام درنیاد. حالا خداروشکر که همسایشون اومد پیششون و کلی محیط اونجا رو عوض کرد وگرنه .... راستی یادم رفتش بگم که خواهرشوهرم چند روز پیش بهم گفت خاله مولودی گرفته و اگه دوست داشتی بیا. منم که اصلا اهل اینطور مراسم نیستم هیچی نگفتم.
اونجا که بودیم مادرشوهرم به همسایشون گفت خاله شما رو دعوت کرده فردا برای مولودی برین اونجا. همسایشون هم با خنده گفت آخه خودشون باید زنگ بزنن و دعوت کنن که مادرشوهرم گفت خیلی گرفتاره. آخه اینم شد حرف؟ اونقدر گرفتاره که نمیتونه تلفن رو برداره و مهموناشو دعوت کنه. منم که اصلا دعوت نکردن هیچ ٬ مادرشوهرم هم نخواست بگه می دونم که از این جور مراسم خوشت نمیاد وگرنه با هم می رفتیم.
شما بگین یعنی چی؟ می بینین تا میام روابطمو باهاشون خوب کنم بازم یه چیزی پیش میاد و همه چی خراب میشه. البته این مساله به مادرشوهرم ربطی نداره ولی لااقل میتونست یه تعارف خشک و خالی بکنه که نکرد.
حالا جالبیش اینه که فردای مولودی خواهرشوهرم زنگ زد و گفت اونقدر سرم شلوغ بود یادم رفت بهت زنگ بزنم بگم بیای!!!!!!!!!!!!!!!
جالبه نه؟ برای من که خیلی جالبه و بالاخره ته توی این بی محل های رو درمیارم.
حالا فکر نکنین که روحیم خرابه. نه خیلی هم خوب هستم. دیگه دارم به کاراشون عادت میکنم. اگه عادت نکنم خودم ضربه خواهم خورد.
راستی فکر کنم آخر شهریور ماه به اتفاق آقای همخونه و خانوادم بریم کانادا. حالا از تاریخش مطمئن شدم بهتون خبر میدم.
باید باور کنیم که همه یکی هستیم و رنج بشریت رنج خود ماست. اگر تعلیم و تربیت اشاعه یابد و وجدان بشری بیدار شود٬ نیرو و هزینه ای که صرف جنگ و درگیری در سراسر جهان میشود در جهت رفع نابسامانی٬ گرسنگی و بیکاری و آموزش صرف خواهد شد. متاسفانه دروغ٬ تظاهر و تقلب که در جوامع بشری ریشه دوانده ٬ میرود تا روزی تار و پود آنرا در هم پیچد و مرگ و انهدام دسته جمعی را به دنبال داشته باشد. سالها پس از این فاجعه٬ نسلهای بعدی پیامهای حیات بخشی را که از زبان فیلسوفان در مورد یگانگی و تعاون و اتفاق بیان شده بود به خوبی درک خواهند کرد و باورشان خواهد شد که انسانها یکی هستند و آنچه باید هر انسانی به انسان دیگر ارزانی دارد عشق است و دیگر هیچ.
برگرفته از کتاب " عظمت خود را دریابید " وین دایر ترجمه: محمدرضا آل یاسین.
حالا منتظرم ببینم بعدش چی میشه. اون تنها کسی بود که در تمام عمر زندگیم باهاش مشکل اساسی داشتم و باهاش حرف نمیزدم که اونم درستش کردم. فعلا این مساله رو آقای همخونه نمی دونه. نمی دونم چی بهش بگم و چطور بگم. آخه اونم بدتر از من کینه شتریه و به خاطر من با این خانم اونم حرف نمیزد.
خوشحالم.
خوشبختانه یا بدبختانه بیشتر فامیل های مادرم خارج از ایران زندگی می کنن. حدود دو هفته پیش یکی از بستگانمون به همراه پسرش به مدت دو هفته اومدن تهران. خوب وظیفم بود که بهش زنگ بزنم و خوش آمدی بگم و برم ببینمشون ولی هرچی زنگ میزدم هیچ کس گوشی رو بر نمی داشت و موبایلشون هم خاموش بود. هر چی از همه سراغشون رو گرفتم کسی خبری ازشون نداشت تا اینکه به من خودش زنگ زد. وقتی بهش گفتم شما کجائین و اصلا نمی تونستم پیداتون کنم گفت من همش پیش مادرم هستم و فردا دارم میرم سفر داخل ایران و میخوام بیام ببینمتون. منم که اون موقع مریض بودم گفتم شما برین مسافرت برگردین باهاتون تماس میگیرم و من میام پیشتون ولی اینقدر این بیماری بد بود که تا الان که در خدمت شما هستم بدن دردش مونده. خلاصه سرتون رو درد نیارم تا دو سه روز پیش کار من شده بود تلفن کردن به این خانم و بی نتیجه موندن تا اینکه بالاخره دیشب ایشون رو پیدا کردم و گفتم آخه پس شما کجائین؟ هر چی زنگ میزنم نیستین. گفت من یه سفر دیگه هم رفتم. تو کجائی؟ سایت سنگین شده. چاق شدی یا اینکه آبستنی؟ منم برای اینکه حرف رو عوض کنم گفتم نه بابا ورزش میکنم چاق نشدم. گفت اگه چاقی نیا پیش ما. گفتم میخوائین تا سال دیگه اصلا بهتون سر نزنم. گفت یعنی میخوای اینقدر لفتش بدی؟ گفتم نه ولی اون هر چی دلش خواست بهم گفت که ترجیح میدم نگم. منم که بی زبون فقط پای تلفن حرص خوردم. بهش گفتم خوب خواستین بیائن من خوش نبودم و هر چی دنبالتون گشتم نبودین. حالا که فردا دارین میرین یه دقیقه بیام ببینمتون. گفت نه خیلی سرم شلوغه و یک جوری سعی کردم مکالمه رو خاتمه بدم. وقتی تلفن رو قطع کردم خیلی عصبانی بودم. آقای همخونه گفت چت شده؟ گفتم من دیگه به این شخص زنگ نمی زنم. چرا خودتون اصلا زنگ نمی زنین. این خانم هر چی دلش خواسته به من گفته. گفت چی گفته؟ گفتم ولش کن. اونقدر عصبانی بودم که اگه میخواستم حرف بزنم گریم میگرفت. بعد نیم ساعت آقای همخونه اومد پیشم که بگو چی شده. منم تمام حرفاشو گفتم و به شوهرم گفتم به هیچ کس ربطی نداره من چاقم یا زیادی لاغرم.بچه دارم یا ندارم. این مسائل فقط مربوط به خانوادم میشه و بس. بعدشم منبعد خودتون زنگ بزنین که اگه طرف چیزی گفت بتونین جوابشو بدین. آقای همخونه گفت اگه تو نگی من بهش میگم که وقتی زمان کم داری و نمی تونی بیای پیش ما چرا تقصیر ها رو میندازی گردن ما.
بعد از این تماس رفتیم خونه مامانم و تا رسیدیم آقای همخونه جریان رو براشون تعریف کرد و بابام تلفن رو برداشت و اصرار کرد حتی اگه یه نیم ساعتی هم که شده ببینیمشون. ولی من دیگه حاضر نیستم ببینمش. کسی که برای خانواده خودش همیشه وقت داره ولی وقتی به ما میرسه وقت نداره ولی توقع رو داره چی میشه بهش گفت؟
من اصولا از کسانی که خیلی گله می کنن و تو زندگی آدم ها دخالت می کنن بدم میاد و خیلی از دوستامو به همین دلیل کنار گذاشتم ولی خوب این فامیله و نمیشه کنارشون گذاشت.
خلاصه خیلی حرصم گرفته و ازش دل چرکین شدم.
دیروز زمانی پیش اومد که من و مادرشوهرم و خواهرشوهرم بدون وجود هیچ مردی با هم یکجا بودیم. از بیچارگی هاش ، از سختی هائی که کشیده برام گفت. گفت که هیچ کس نمیتونه با این مرد که شوهرم باشه زندگی کنه و من فقط تحملش کردم و از جزئیات اخلاقی پدرشوهرم میگفت و دخترش هم تائید میکرد. گفت زمانی که به شوهرم بله گفتم همه تعجب کردن و هیچ کس باورش نمیشد. گفت از پسر بزرگم خیلی کشیدم و الانم دارم میکشم. خیالم از شوهر تو ( آقای همخونه ) راحته. می دونم بهش میرسی و نگرانی ازش ندارم ولی پسر بزرگم از نظر اخلاقی به باباش رفته. تنها زندگی میکنه و همش نگرانم که به خودش می رسه یا نه. خوب منم بهش حق دادم مادره و اونقدر پسرش اذیتش کرده که ناخداگاه به اون بیشتر فکر میکنه. می گفت عروس سابقم چون نه کاری بلد بود انجام بده و نه غذائی بلد بود درست کنه همش براشون غذا می بردم ولی اون بعد از اینکه میرفتم همه رو میریخته تو سطل آشغال!!!! چشماش نشون میداد که از این بابت هنوزم ناراحته. البته من تمامی کارای مادرشوهرم رو تائید نمیکنم.خوب سیاست نداره و این همیشه به ضررش تموم میشه. می دونم که از نظر فرهنگی با هم خیلی اختلاف داریم ولی به این معنی نیست که نمیشه باهاشون راه اومد.
دیگه سعی میکنم منبعد به همه چی خوب نگاه کنم. دیروز که پیش مادرشوهرم بودم دیدم چشمای شوهرم میدرخشه. خوب اون بیچاره هم دوست داره که با خانوادش راحت باشم. منم سعی خودم رو خواهم کرد که نگذارم به کسی بد بگذره حتی خودم.
فکر کنم حالا دختر خوبی شدم. شما چی میگین؟
این چند روز که نبودم از نظر روحی خیلی خراب بودم و میشه گفت دیگه به مرز انفجار رسیده بودم چون نه میتونستم تو وبلاگم بیام و بنویسم چون قول داده بودم دیگه مطلبی از مادرشوهرم نگم و نه اینکه میتونستم با کسی درد و دل کنم تا اینکه روز جمعه به صرف نهار خونه مادرشوهرم دعوت شدم البته مهمونی بود. دختر عموی آقای همخونه بعد از سی سال از خارج اومده بود. منم که تحمل اونها رو نداشتم هی بهونه میووردم که نریم یا دیرتر بریم ولی خوب نشد که نشد و منم از صبح که بلند شدم اصلا حوصله نداشتم با کسی حرفی بزنم که دیگه آقای همخونه به تنگ اومد و گفت تو این چند روزه چرا خوب نیستی؟ مشکلی با من داری؟ گفتم نه. گفت با خانوادت مشکلی داری؟ گفتم نه. گفت با خواهر یا برادر من مشکلی داری؟ گفتم نه. گفت پس مشکلت با مادرمه؟ بهش خندیدم و گفتم بگذار بعدا صحبت کنیم چون دلم نمیخواد جلوی مهمون ها اخم و تخم کنم. گفت ناراحتی نیا ولی خوب زشت بود اگه نمی رفتم بالاخره من و ایشون زن و شوهریم و دلم نمیخواد کسی بگه حتما بینشون چیزی بوده که خانمش نیومده و رفتیم.
اوایلش رو میخ نشسته بودم و همه چیز و همه حرف ها رو زیر نظر داشتم ولی یکم که گذشت با خودم فکر کردم آخه دخترجون چیزی فرقی که نکرده. اون ها همونی بودن که از اول بودن پس چرا تو اینطور شدی؟
از دختر عموی آقای همخونه خوشم اومد.با اینکه یه پسر ۳۱ ساله داشت ولی اصلا نشون نمیداد. چه هیکلی، چه تیپی ، چه روحیه ای و چه سلیقه ای. برای تمامی خانواده سوغاتی آورده بود البته چون نمی دونست آقای همخونه ازدواج کرده!!! ( خوب کسی چیزی نگفته بود ) برای من چیزی نداده بود که باورتون نمیشه مادرشوهرم سوغاتی خودش رو به من داد. شما باورتون میشه؟
بعد از اینکه دختر عمو و شوهرش رفتن نمی دونم چی شد که بحث به طلاق کشید و برادرشوهرم شروع کرد از روحیات زن قبلیش گفتن و همینطور که می گفت یه دفعه گفت اگه به دختر کولی ( که من باشم ) چیزی بگین بهش برنمی خوره و اگر هم بر بخوره به روی خودش نمیاره و از کنارش به سادگی رد میشه ولی زن من اینطور نبود و هر حرفی اذیتش میکرد که مادرشوهرم گفت من غلط کردم گفتم تصمیم داری بچه دار شی و این شروع ماجرا بود ولی هر چی به تو گفتم اصلا ناراحت نشدی. منم گفتم خوشحالم شدم لطفا بازم بگین و همه زدیم زیر خنده.
وسط حرفمون بودیم که عزیزم برای کادوی سالگرد ازدواجم جز گل، MP3 Player هم گرفته بود بهم گفت به نظرم اون یکی که دیدم بهتره و میرم عوضش کنم. منم گفتم هر طور میبینی بهتره همون کارو بکن ولی خوب این زنونه تره که پدرشوهرم گفت ببین خانم چقدر قشنگ بحث میکنن و آخر سر با هم تصمیم میگیرن. اینها هیچ وقت به مشکلی برنمی خورن و هیچکدوم اظهارات خودشون رو به کرسی نمینشونن. منم تو دلم گفتم " آفتاب از کدوم طرف درومده مهربون شدی؟؟؟!!!!!!"
همون روز قرار شد که چند روز بعد همگی شام بریم خونه دختر عمو. چند روز قبل از روز موعود رفتم و براشون یه ظرف کریستال آجیل خوری که می شد بعنوان گلدون هم استفاده کرد خریدم. خونه قشنگی داشت و مشخص بود که صاحب خونه خارج از ایران زندگی میکرده چون چیدمانش خیلی مدرن بود. از پذیرائی چی بگم که نقص نداشت. از محبتش بگم که سر به فلک میزد و همش چشماش پر از اشک میشد. زن عموی آقای همخونه هم زن سر پا و باحالی بود و تا منو دید به مادرشوهرم گفت این خانم خوشگل کین که آقای همخونه گفت زن منه و ایشون گفتن به به چه عروسی و منو سرخ کرد. تا نشست پیش مادرشوهرم گفت عجب عروسی خوبی داری. چه خوش شانسی که مادرشوهرم فقط گفت آره نایسه ( خوب به انگلیسی ).
تو مهمونی بیشتر من شنونده بودم تا گوینده و داشتم اونها رو میشناختم. سر شام جای همتون رو خالی کردم. چه دست پختی. شاهکار بود. شوهر دختر عمو گفت من خیلی شکمو هستم و عاشق غذاهای زنم که آقای همخونه همون موقع گفت منم خیلی به شکمم اهمیت میدم و بهمین دلیل زن ترک گرفتم که منم گفتم اصلا به پای خانم شما نمیرسم. خانم شما باید برام کلاس آشپزی بگذارن ولی بگین صدائی از کسی بلند شد.
راستی منبعد ممکنه بیشتر بیام و بنویسم چون اگه نیام میزنه به سرم و قاتی میکنم.فقط قسمت نظرات رو میبندم با اجازتون چون دلم نمیخواد ببینم کسی با خوندن درد و دل های من ناراحت شده.اگه کاری داشتین بهم ای میلم بزنین.
E-Mail: Koli_shaad@yahoo.com
آره درست فهمیدین.امروز روزیه که من به آقای همخونه بله گفتم. گفتم که در غم و شادیش شریکم٬ در بیماری و سلامتیش شریکم و در همه جا حمایتش میکنم. از نظر روحی بهش انرژی میدم و درداشو نصف میکنم و دوبرابر نمیکنم. گفتم با لباس سفید وارد زندگیت شدم با لباس سفیدم میرم. امروز دومین سالگرد ازدواج من و آقای همخونس. خوشحالم. از این ازدواج راضیم با همه سختی هاش. وقتی صورت بشاش آقای همخونه رو میبینم همه خستگی ها و دلشکستی ها ازم دور میشن. دوست دارم.
When you are going throght things and you don't know what to do always remember I'll be there for you
When your life seems so empty and you haven't got a clue always remember I'll be there for you
When you need that shoulder to cry on because you feel blue always remember I'll be there for you
I love you baby so much. I hope you know this is true and always remember I'll be there for you
این روزا سرم خیلی شلوغه آخه منتظر چیزی هستم. چند روز دیگه قراره اتفاقی بیوفته.اگه گفتین؟
لطفا تهدیدم نکنین.بنده بی جنبه تشریف دارم و یهو دیدین از ترس سکته کردم.
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمیخوام تو رو به ما نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
مریم حیدرزاده
کنار امن کجا، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
کجا بدر برمت ای دل شکسته کجا
فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فرو افتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
به باد رفته کجا و چو برق جسته کجا
خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا
ه.ا.سایه تهران، 15 اسفند 1353
دوستان خوبم احساس میکنم موضوع وبلاگم شده فقط مادرشوهرم و کاراش. یه مدتی نمیام که همه از سرشون مادرشوهر بنده بیوفته و میام. به همتون قول میدم به وبلاگتون سر بزنم. به نظراتتون تو وبلاگم جواب بدم.اگه کسی بهم میل زد جوابشو بدم و گاهی یه شعری بنویسم ولی خاطراتمو فعلا نمیگم.
پس فعلا خداحافظ.
من عاشق میوه ها و تنقلات ایام تابستون هستم مخصوصا گردو تازه و امکان نداره خونه ما گردو تازه نباشه. چند روز پیش عصری جلوی تلویزیون نشسته بودیم و مشغول خوردن گردو بودیم که دیدم آقای همخونه خیلی داره زیاد میخوره. چیزی نگفتم آخه آقای همخونه نمیتونه گرمی زیاد بخوره. شبش آقای همخونه گفت گلوم درد میکنه.حتما سرما خوردم.گفتم نه سرما نخوردی بلکه گردو خوردی و گرمیت شده و بهش پیشنهاد کردم پاشه بره آب نمک قرقره کنه ولی گوش نکرد و صبح که از خواب بلند شد دیگه صداش در نمیومد و زمانی که می خواست باهام حرف بزنه با ایما و اشاره حرف میزد و تازه از صبح به حرف من گوش داد. شبش براش سوپ درست کردم که بهتر شه. از خانوادش ظاهرا فقط خواهرش میدونست تا زمانی که زنگ زدم و با خواهرش کار داشتم دیدم مادرشوهرم گوشی رو برداشت و تا فهمید پشت خط منم فوری گفت پسرم چطوره؟ صداشم طوری کرده بود که مثلا خیلی نگرانم. گفتم بهتر شده. گفت براش سوپ درست کردی؟ گفتم بله براش سوپ درست کردم و بهشم گفتم آب نمک قرقره کنه. وقتی گوشی رو گذاشتم به خودم گفتم اگه تو نگران سلامتی پسرت هستی چرا خودت حالشو نمی پرسی؟ و طوری بهم فشار اومده بود که به مادرم گفتم.اینم بگم تمامی مسائلی که من تو وبلاگم مینویسم رو مادرم نمیدونه. چون دلم نمیخواد اون ناراحت شه و حرص بخوره. گفت ول کن و خودتو ناراحت نکن. گفتم نه ناراحت نمیشم و سپردمش به خدا. خدا خودش میگذاره کف دستش. گفت چرا؟ مگه به محبت اونا نیاز داری؟ گفتم من نیازی ندارم ولی پسرش چی؟ به هر حال مادرشه. گفت پسرش هم فهمیده اونا چطوری هستن و اگه تا بحال هم نفهمیده باشه بالاخره میفهمه.
الان میگین چقدر من مشکل دارم با این خانواده. ولی خیلی به روی خودم نمیارم که مشکلی دارم و همش میگم عوضش آقای همخونم خوبه و هر روز خدا رو شکر میکنم. آدم نمیتونه همه چیز رو با هم داشته باشه.میتونه؟
راستی ما پنج شنبه میریم شمال. جای شما رو خالی میکنم.
هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم
عمری به شیرینی غزلخوان تو باشم
با من اگر پیمان نگهداری به یاری
من تا نفس دارم به پیمان تو باشم
عشق تو شد فرمانروای هستی من
تا هر چه فرمائی به فرمان تو باشم
گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای
من، دوست می دارم که حیران تو باشم
حیران چشمان تو بودن رستگاری است
بگذار تا حیران چشمان تو باشم.
فریدون مشیری
اگه یادتون باشه بهتون قول داده بودم ماجرای رفتن پیش فالگیر رو براتون تعریف کنم.
چند روزی بود که خواهر شوهرم از فالگیری که تعریفشو شنیده بود حرف میزد منم که کلا به طالع بینی و حس ششم و فالگیر تا حدودی اعتقاد دارم گفتم خوب یه وقت بگیر بریم پیشش. روز چهارشنبه ساعت دو بعدازظهر به ما وقت داد. تا وارد خونه شدیم فهمیدم که خانم فالگیر ایرانی نیست. خلاصه خواهر شوهرم گفت از طرف کی اومده و زودم لو داد که من عروس خانوادشونم. آخه من زمانی که فالگیر میرم اصلا اطلاعات نمیدم.میخوام ببینم خودشون میفهمن یا نه. منم حالم گرفته شد که چرا زودی همه چی رو لو داد. اول برای خواهرشوهرم فال گرفت. باورتون نمیشه ولی موهای بدنم سیخ شده بود چون خیلی براش خوب گفت و مو به مو زندگیشو و اتفاقاتی که براش افتاده و خواهد افتاد رو گفت. بعد نوبت من رسید. به منم بد نگفت ولی به اندازه خواهرشوهرم خوب نبود آخه منم کمی انرژی دارم.فکر کنم اون مانع شد. راستی بهشم گفتم عقد کردم و هنوز ازدواج نکردم. ماه تولدم ، اسمم و ماه تولد آقای همخونه رو ازم پرسید.
به من گفت : مدتی خیلی حرص خوردی ( راست میگه. ایام عید نوروز یادتونه مادرشوهرم اومده بود خونمون) ، آیندت خیلی قشنگه ، سه تا اولاد خواهی داشت و اولیش پسره ، برای ازدواج دودلی ولی اصلا دودل نباش ارزششو داره ، دختر فهمیده و رئوفی هستی و برای مردم خیلی خرج میکنی ، از زندگی ناامید نشو دلت اندازه دنیا زیباس ، این آقا کمی ناراحتی مالی داشته ، دو کار شروع کرده ولی بد آورده ، بچه مهربونیه و به هیچ عنوان نمی خواد عشقشو از دست بده چون سخت به دستت آورده ولـی تو میترسی که شرمنده خانوادت شی ( راست میگه ) ، از خانوادش خیلی کشیده ( راست میگه ) ، هر جا باشی روی ازدواجت خوشبختی داری ، آقای همخونت خیلی وسواسیه ( راست میگه ) ، یکی از خانوادت راضی به ازدواج نبوده ( راست میگه ) ، زندگی رو داری جمـع میـکنی و عشـقت دوست داره با تو بیاد ، از اولـم دوسـت داشـتی ایـران رو تـرک کنـی و بری ( راست میگه ) ،خـیلی ها رو زیـر پـا گذاشـتی ، پسر اولت عیـن خودته ، شوهـرت از اول رو پــای خـودش ایـسـتاده (راست میگه) ، بـه هر کسی راز دلت رو نگو ، یکدفعه کارت درست میشه و میری ، شما اون طرف بچه دار میشی.
وقتی که بلند شدیم بریم با اینکه خواهرشوهرم گفته بود من عروسشونم بهم گفت اختلاف خانوادگی زیادی با خانواده شوهرت داری و منم که نمیتونستم چیزی بگم با چشمام گفتم دقیقا اینطوره.
حالا گذاشتم یه مدتی از روی این زمان بگذره و برم دوباره پیشش ببینم اصلا افکار خانواده آقای همخونه در مورد من چی بوده چون احساسم میگه اونا مخالف ازدواج من با آقای همخونه بودن.
مادر، ترا ستایش میکنم!
ترا که بار گران من نفست را به شماره مینداخت، تنت را سنگین میکرد و رخساره ات را خزان زده مینمود. تو راه نه ماهه اینهمه مرارت را بی وقفه پیمودی زیرا میخواستی که مرا سالم بدست روزگار بسپاری!
مادر!
آنگاه که دردی شدید بر تو عارض شد و گرمای تنت بالا گرفت و برترین عذاب ها جسم و جانت را مسخر ساخت، من از تو زاده شدم. اینک ترا ستایش می کنم که رنج آنهمه را به خاطر وجود یافتن من برخود هموار ساختی!
مادر، ترا ستایش میکنم!
ترا که پس از آنهمه رنج، پستان بدهن گرفتن را به من آموختی و شبها بر گاهواره من بیدار نشستی و خفتن را به من یاد دادی و لبانم را غنچه دانستی و بر آن لبخند نهادی و یک حرف و دو حرف بر زبانم گذاردی تا گفتن را فراگیرم و دستم را گرفتی و پا به پایم بردی تا شیوه راه رفتن را بیاموزم.
مادر، ترا ستایش میکنم!
ترا که چون براه افتادم گفتی برو، راهت پیش پایت است! راه بازی کردن، راه جنبیدن و راه شاد بودن ... و بعد گفتی: راه فهمیدن را هم بدان و راه انسان بودن را بدان... و بعد و بعد راههای دیگری بود پر از چاه... و چشمهای تو آنها را به من نشان داد و بدان نشانه بود که من توانستم تا بدینجا بیایم و در آستانه تو قرار گیرم و فریاد بردارم : مادر، ترا ستایش میکنم!
ترا که هر کس بزبان خود ستایشگرت بوده است.
مادر، ترا ستایش میکنم!
می دونم الان میگین من بدون اطلاع کجا رفتم؟ باور کنین این دو روز خیلی سرم شلوغ بود. نمی دونم خبر دارین یا نه که سازمان مهاجرت کانادا برای مهاجران کلاس های توجیحی گذاشته و سه شنبه و چهارشنبه از ساعت ده صبح تا سه بعدازظهر برای ما کلاس گذاشته بودن. کلاس ها خیلی خوب و آموزنده بود ولی خوب خسته کننده هم بود. حالا میدونم میگین خوب از سه بعدازظهر چرا نیومدم و بهتون سر نزدم.الان میگم. سه شنبه بعد از کلاس رفتیم دنبال خواهر شوهر که کامپیوترش رو آقای همخونه درست کنه. حالا حساب کنین من داشتم از خستگی میمردم باید پذیرائی هم میکردم و راستش دلم هم نمیومد خواهر شوهر رو تنها بگذارم و برم دراز بکشم. خلاصه کار آقای همخونه خیلی طول کشید و تازه بازم نتونست ویندوز نسب کنه چون سی دی اکس پیش خراب بود و ساعت یازده شب خواهر شوهر رو رسوندیم خونشون و فرداش که از صبح کلاس داشتیم و عصری هم راهی خونه مادرشوهر شدیم. تا از راه رسیدم مادرشوهرم با صدای بلند گفت مبارکه! گفتم چی؟ که برادر آقای همخونه گفت روز زن و مادر که صدای آقای همخونه بلند شد که ما این روز رو جشن نمیگیریم و روز مادر همون ۲۵ آذر سابقه و مادرش وا رفت آخه حتما توقع داشت چیزی براش بگیرم ولی من اصلا خبر نداشتم که چه خبره و اگه هم میدونستم بازم کاری نمیکردم تا همون ماه آذر.
یه چیزی هم که منو ناراحت کرد این بود که هفته پیش که رفته بودیم خونه مادرشوهرم توی یه قابلمه برامون دو تا کوفته برنجی گذاشت که ببریم. من که اصلا دست پخت مادرشوهرمو نمی تونم بخورم کمیش رو به آقای همخونه دادم البته بعد از اینکه کلی ادویه بهش اضافه کردم و خودم نخوردم و سهم خودم رو ریختم دور. بعدا تو دلم گفتم ما که هر هفته خونه اونها میریم و براشون مزاحمت ایجاد میکنیم بگذار لااقل تو ظرفشون غذائی درست کنم و بهشون بدم. جای شما خالی یه خورشت فسنجونی درست کردم و برای اون ها هم کلی کشیدم و دادم خواهرشوهرم ببره خونه. باورتون نمیشه نه خواهر شوهرم و نه مادرشوهرم زنگی نزدن که بگن بد مزه بوده یا خوش مزه. هیچی من فکر کردم اگه بریم خونشون لااقل میگه دستت درد نکنه ولی هیچ حرفی از کسی بلند نشد. آقای همخونه هم داشت میگفت که تو کلاس ساندویچ کالباس دادن و بدجوری حالم بد شد که مادرش گفت عرق نعنا میخوردی و آقای همخونه گفت همسرم دستش درد نکنه برام نعنا دم کرد و با نبات بهم داد. بگین مادرشوهرم بازم چیزی گفت.لال شد. ![]()
هی به خودم میگم دختر خودتو اذیت نکن و بسپارش به خدا ولی خوب دست خودم نیست هی حرص میخورم و از دستشون بیشتر از پیش ناراحت میشم. آخه کسی نیست بگه خوب الکی هم که شده یه تعریفی بکنی چیزی ازت کم میشه؟ من نیازمند تعریف و تمجید نیستم ولی همین یه حرف خوش باعث میشه که روابط ما بهتر شه. شما نمی دونین چقدر مادر من از آقای همخونه جلوی خودش و پیش مهمون ها ازش تعریف میکنه. خوب حقیقت که داره ولی همین حرف ها باعث میشه هر روز روابط مادر و شوهرم با هم بهتر و بهتر شه.
خوب در آخر روز مادر رو با یکروز تاخیر به همتون تبریک میگم. دوستان عزیزم بازم الان داریم میریم شمال که امیدوارم نریم آخه خستم و انشالله شنبه برمیگردیم. آخر هفته خوبی داشته باشین.
مادر ترا ستایش می کنم!
ترا که رنج بی نهایت داشتی و توانائی آسودنت نبود. شب و روزت در اندیشه من میگذشت و خور و خوابت از یاد رفته بود. ترس از پیشامد ترا بر میداشت و تو به خاطر من از ترس خود هم می ترسیدی.
مادر ترا ستایش می کنم!
ترا که خونت در رگ های من میریخت و من خونخوار تو بودم و تو مهر خونخوار خود را در دل سرشته بودی و بدین خاطر هرگاه که من در جسم تو از جنبش وا میماندم قلبت عزم خاموشی میگرفت و غم عالمی به جانت هجوم میبرد.... ادامه دارد.
همونطوری که قبلا هم بهتون گفته بودم ما نود درصد همسایه هامون اصفهانی هستن و اوایلش کمی از این موضوع ناراحت بودم چون آقای همخونه خیلی با اصفهانی ها راحت نیست ولی بعد از اینکه بیشتر با همسایه هامون آشنا شدیم دیدم که همه اصفهانی ها هم اونطوری که شایعه شده بد نیستن.
از میون همسایه هام یه خانواده هستن که من اونها رو خیلی بیشتر از بقیه دوست دارم. زن و شوهر مسنی هستند و سه فرزند پسر دارن که یکی از یکی بهتر و آقاترن و طوری روابط ما خوبه که مادر و پدر من هم با اون ها رفت و آمد دارن.
تقریبا هر آخر هفته ای همه تو حیاط خونه دور هم جمع میشیم و منم که کشته مرده لهجه شیرین اصفهانی هستم با اشتیاق به حرف های اونا گوش میدم. خانم خانواده وقتی که با هم آشنا شدیم خانمی بود با کمی اضافه وزن. بعد از مدتی متوجه شدم که خانم خونه داره وزن کم میکنه و وقتی ازش پرسیدم که چه کردی بهم گفت فقط نمک رو از غذام کم کردم.خیلی تعجب کردم. بعدا دیدم نه این قضیه ادامه داره راستشو بخواین کمی نگران شدم تا اینکه بعد از مدتی فهمیدم ایشون سرطان ریه دارن. خیلی حالم گرفته شد. آخه بیچاره هنوز خیلی جوونه که بخواد اتفاق بدی براش بیوفته. خلاصه یکی از فامیل ما که تخصصش این طور امراضه وقتی جواب آزمایش این خانم رو میبینه میگه که این سرطان از نوع پیشرفتس و همه ریه آلوده شده و خیلی بخواد زنده بمونه یکساله. دیگه من و خانوادم خیلی حالمون گرفته شده بود و منم که گاهی اوقات میتونم حدس بزنم که چه خواهد شد به مادرم میگفتم من امیدی ندارم.
یکروز که داشتیم به اتفاق خانوادم میرفتیم شمال تو راه راجع به این خانم شروع کردیم به حرف زدن. می دونین از ته قلبم از خدا خواستم که به این خانم کمک کنه. میدونین به خدا چی گفتم؟ گفتم همه میگن که تو معجزه ها کردی. خوب من که زمان پیغمبرها نبودم که ببینم. اگه میخوای بهم معجزت رو نشون بدی این خانم رو شفا بده و براش نذر کردم که اگه خوب شدن مبلغی رو به بچه های یتیم بدم. یکروز که میخواستم برم خرید خانم همسایه رو دیدم که کمی چاق شده گفتم خوب خدا رو شکر انگاری حالتون بهتره.گفت آره خیلی خوبم.اینم بگم که خانم اصلا نمیدونه که سرطان داره چون به شدت از این بیماری میترسه. بعدازظهرش به مامان زنگ زدم و گفتم خانم همسایه رو دیدم و خدا رو شکر حالش خیلی بهتره و بهش گفتم که مامان دیگه دیدم نسبت به بیماریشون بد نیست و احساسم میگه که این خانم خوب خواهد شد.
هفته پیش وقتی شوهرشون رو دیدم پرسیدم که خانم چطورن؟ گفت دکتر وقتی آزمایش خون زنم رو دیده گفته اصلا فکر نمی کردم به این سرعت جواب بده و دفعه بد دوز شیمی درمانی رو کمتر خواهد کرد.خیلی خوشحال شدم و خدامو شکر کردم. شوهر خانم و بچه هاش خیلی خوشحال بودن و مثل روز اول میخندیدن در حالی که وقتی این خبر بد رو شنیده بودن تو صورتشون غمی بود.
خدایا شکرت.
خوب حالا بهم بگین دلتون میخواد برای کی دعا کنم؟ انگاری شدم جادوگر!!!!!! می دونین وقتی بهم گفتن که خالم هم سرطان داره٬ مادرم خیلی ناراحت بود ولی من گفتم مامان عزیز خواهرت خوب خواهد شد و شد. عجیب نیست؟ کسی نیست بهم بگه آخه این چه نیرویه من دارم؟ زمانی که دبیرستانی بودم به دوستانم میگفتم که امروز معلممون از کی درس میپرسه و حتی گاهی میگفتم امروز روز خودمه. از من فقط درس پرسیده خواهد شد و واقعیتم داشت. همه بهم میگفتن تو سقت سیاهه!!!!!
امروز سرم خیلی شلوغه. هم کلی کار خونه دارم و هم اینکه یه کارت ویزیت باید تو فتوشاپ طراحی کنم و فردا تحویل بدم. خلاصه اگه به وبلاگتون سر نزدم یا دیر زدم ازم گله نکنین.
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
دوستی نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد.
جان این ساقه نازک را
- دانسته - بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هائی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویائیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدانگونه که بایست به بار آید،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد.
رنج می باید برد،
دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند:
شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد.
فریدون مشیری
حالا از صبح که بلند شدم دارم فکر میکنم که من پول کامپیوترشو بدم که یه کامپیوتر جدید بخره و به کارش ادامه بده. فقط منتظر تائیدیه آقای همخونم. هر چی باشه اون خانوادشو بهتر از من میشناسه.
راستی من فردا میرم شمال. درسته شمال میتونم بیام و بنویسم ولی ترجیح میدم کمی از تکنولوژی دور باشم و فقط استراحت کنم.
تا اونجائی که خبر دارین دفعه دومی که من تنها کانادا رفتم برای مهاجرت آقای همخونه وکیل گرفتم و اون ها گفتن از شش ماه تا یکسال کارش طول میکشه و منم رو همون یکسال حساب کردم چون کار مهاجرت ما خیلی طول کشیده بود و البته بیشتر به خاطر من طول کشید چون من دانشگاه میرفتم و باید مدارکی بهشون ارائه میدادم که وقت گیر بودن. خلاصه یکروز که طبق معمول جلوی کامپیوتر نشسته بودم دیدم موبایلم زنگ میزنه و شماره ای روش نیوفتاده. تو دلم گفتم حتما اشتباس ولی وقتی اونور خط صدای وکیل آقای همخونه رو شنیدم قلبم برای یه لحظه واستاد. فکر کردم خبر بدی شده اما در نهایت تعجب شنیدم که میگفت کار آقای همخونه درست شده و فقط مبلغی رو باید به دولت کانادا بدیم که ویزا صادر شه. داشتم از خوشحالی سکته میکردم چون اصلا باورم نمیشد اینقدر سریع و بدون مصاحبه آقای همخونه رو قبول کنن ( از بس این بشر خوش شانسه ). خلاصه فوری تلفن رو برداشتم و به بابا خبر دادم ولی به آقای همخونه نگفتم تا زمانی که رسید خونه. جای شما خالی اون شب رو با خانوادم دور هم دیگه بودیم و من دائما یادآوری میکردم که خود وکیل هم گفته که همچین پرونده ای تا بحال نداشته که سریع جواب بدن و مصاحبه ای هم نداشته باشه.
بعد چند روز با شیرینی رفتیم منزل مادر آقای همخونه. اول تا شیرینی رو دیدن فکر کردن من بچه دار شدم ولی وقتی گفتم که کار شوهرم درست شده مادرش وا رفت و اصلا اظهار خوشحالی نکرد ولی پدرش خیلی بهمون تبریک گفت و دائم از کانادا و شرایط اونجا ازمون سوال میکرد ولی بگین مادرش سوالی کرد. خیلی پکر شدم. همش تو دلم میگفتم آخه چرا اصلا برای موفقیت های پسرش خوشحال نمیشه و این همیشه برام سوال بود تا اینکه بالاخره جوابشو گرفتم. بگذارین از اول بگم من رابطم با خواهرشوهرم خوبه و هم سنم هستیم. اون هر وقت مشکلی داشته باشه اول به من زنگ میزنه و دردو دل میکنه. خلاصه یکروز که از دست مادرش به تنگ اومده بود و به من پناه آورده بود گفت انگار نه انگار که ما هم بچه های مادرم هستیم.فقط و فقط برادر بزرگترم بچه اونه و ما ها رو انگار از کوچه برداشته. بهم گفت بعد عمری برای خودم شروع به کار کردن کردم.اوایلش درآمدم خوب نبود و کم مردم کاراشونو بهم میدادن چون ازم شناختی نداشتن ولی الان کارم بهتر شده ولی هرچی درآمد دارم همشو مادرم ازم میگیره میده به برادرم.خیلی شوکه شدم.گفتم مگه برادرت کار نمیکنه؟ گفت نمیدونم والله. خیلی حرصم گرفته بود.آخه این دختر برای خودش هیچی نمیتونه خرید کنه چون تمام پولش رو میده به برادرش. آخه اگه میخوای مادر عزیز به پسرت کمک کنی جواهراتتو بفروش و از درآمد خودت به پسرت کمک کن.دیگه چرا درآمد دخترتو ازش میگیری. باورتون نمیشه همیشه وای از گرونی و بی پولی میزنن ولی بیائین ببینین چقدر جواهر داره.آخه انصافه!!! ولی اینها رو به خواهرشوهرم نگفتم چون اون موقع از دست مادرش ناراحت بود ولی بعدا یادش میره و ممکنه حرف های منو به مادرش برسونه.
خیلی جالبه که همین برادر گرامی اصلا به مادرش نمیرسه و هر دکتری و یا جائی بخوان برن خواهر شوهرم همراشه و برادرش که ماشینم داره به کمک خانوادش نمیاد!
ادامه دارد.
دوستان عزیزم امروز کم مینویسم چون باید درس هائی که تو کلاس فتوشاب بهمون گفتن رو تمرین کنم.
ای دل، به کمال عشق آراستمت!
وز هرچه به غیر عشق پیراستمت،
یک عمر اگر سوختم و کاستمت؛
امروز چنان شدی که می خواستمت!
فریدون مشیری
بعد از چند روز و بهتره بگم بعد از چند سال بالاخره خونه برادرشوهرم دعوت شدیم.اینم بگم که اون خودش دعوتمون نکرد بلکه مادرشوهرم گفت شام بیریم خونه برادربزرگ آقای همخونه.موقع رفتن به آقای همخونه گفتم بریم یه کیک یا شیرینی بگیریم چون اولین بارمونه داریم میریم.گفت نه بابا ولش کن ما اینطوری نیستیم.گفتم به هر حال نمیشه اینطوری رفت و رفتیم و یه کیک خریدیم. وای به اون زمانی که وارد خونش شدیم. بهتره نگم که چطوری بود فقط اینو بگم که هیچی به هیچی نمیومد. با کمال تعجب دیدم که مادرشوهرم رفته تو آشپرخونه و داره تو درست کردن غذا و میوه شستن کمک میکنه. برادرشوهرم با خنده گفت مامان و خواهرم دیر اومدن وگرنه الان پیشتون میشستن منم فوری گفتم اگه خواهر نداشتین چیکار میکردین که فقط خندید. اینم بگم من اصلا زبون درازی به خانواده شوهرم نمیکنم و نکردم. فقط گاهی اوقات اونم غیر مستقیم تیکه میندازم. شام رو از بیرون گرفته بودن و فقط برنج رو تو خونه درست کردن. بعد از شام نوبت دسر شد که خواهر شوهرم گفت کیک عروسمون رو بیارین. وقتی که کیک رو آوردن مادرشوهرم گفت عجب کیکی و اولین نفر رفت سراغش. آقای همخونه هم گفت به عزیزم گفتم که کیک نخریم چون برای همه بده ولی گوش نکرد و گفت زشته آدم جائی برای اولین بار میره دست خالی بره.می دونین مادرشوهرم چی گفت؟ گفت آره ایشون درست میگن.آدم جائی دست خالی نمیره. منم تو دلم گفتم اگه این چیزا رو میدونین پس چرا زمانی که خودتون و پسر بزرگتون خونم اومدین چیزی تو دستتون نیووردین؟ و تا آخر شب که برگردیم انگار رو میخ نشسته بودم.
هفته بعد که آقای همخونه میخواست بره خونه مادرش با اکراه قبول کردم چون دلم شکسته بود و من وقتی دلم از کسی بشکنه امکان نداره برای اون طرف اتفاقی نیوفته. وقتی رفتیم اونجا دیدم اصلا بهم محل نمیگذارن و خیلی تو قیافن و به منم خیلی بد گذشت.من مگه چه کارکردم که باید اینطور اذیت شم؟ یادمه یکی از دوستای پدرم میگفت آدمیزاد همیشه همه چیز رو باهم نداره.من شوهر خوبی دارم ولی حیف که خونوادش اینطورین و تصمیم گرفتم از هفته بعد خونه مادرشوهرم نرم. وقتی روز موعود فرا رسید آقای همخونه گفت چرا حاضر نیستی؟ گفتم سرم بدجوری درد میکنه خودت برو. حالا بگین مادرشوهرم زنگ زد بگه چرا نیومدی؟ فقط خواهرشوهرم تماس گرفت و منم گفتم سرم درد میکنه و بی حوصله ام. خوب چی بگم؟ بگم از دست مادرت شاکیم؟ وقتی آقای همخونه خونه اومد خیلی اخم کرده بود و ساکت بود. هفته بعدم به همین منوال گذشت ولی ایندفعه وقتی آقای همخونه اومد نشست و دلیلشو ازم پرسید. منم تمامی دل چرکینی هامو از خانوادش بهش گفتم. می گفتم و گریه میکردم.بهش گفتم همیشه آرزوم بود که مادرشوهرم مثل مادرم برام باشه ولی حیف که اینطور نیست.اون منو اصلا دوست نداره. حالا منو که هیچ تورو هم دوست نداره.یکبار زنگ نمیزنه بگه پسرم زندس ولی دم به ساعت به پسر بزرگترش زنگ میزنه. وقتی همه اینها رو گفتم گفت هرچی باشن پدر و مادرم هستن و تو نمیتونی اونها رو از من بگیری.منم گفتم نمیخوام هم بگیرم فقط رفت و آمد رو کمتر کن. به قول معروف آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزنه. خیلی آقای همخونه ناراحت بود چون تمامی این حرفای منو قبول داشت ولی چه چاره؟
وقتی هفته بعدش که آقای همخونه داشت پیش خانوادش میرفت گفتم منو نمیبری؟ از خوشحالی داشت بال درمیورد و گفت تو که گفتی نمیای.منم جواب دادم گفتم کم میام نه اینکه اصلا نمیام. آخه دیدم در هفته یکروز الکی اوقات اون و من تلخ میشه و به خاطر روی گل شوهرم قبول کردم که هفته ای یکبار فقط اونجا بریم و منم توقعاتم رو کم کردم و سعی کردم به گذشتم و کاراشون فکر نکنم.
بعد از چند روز، یکروز که خونه بودم تلفن زنگ زد و دیدم خواهرشوهرمه و بهم گفت که مادرش تو دستشوئی خورده زمین و سرش خورده به دیوار.گفتم حالش چطوره؟ گفت فقط از صدا ترسیده و کمی بدنش کبود شده. تو دلم گفتم هرکی بهم بدی کنه بدی میبینه. مادرم خیلی اصرار کرد که بهش زنگ بزن ولی اصلا دستم به تلفن نمیرفت. به آقای همخونه گفتم زنگ بزن ولی اونم زنگ نزد. اونم دلش از خونوادش خونه.دومین نفر که منو اذیت کرد و از این مساله آسیب دید برادرشوهرم بود.بگین چی خورد تو سرش؟ وزنه!!!!
خلاصه حواستون باشه من جادوگرم و اگه بدی کنین بد میبینین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
ادامه دارد.
راستی تو رو بخدا از من دلخور نشین اگه به وبلاگتون کم سر میزنم.به جون شما منم کار و زندگی دارم.دلتون میخواد آقای همخونه طلاقم بده؟
بعد از چند روز که از برگشتنمون گذشته بود رفتیم به دنبال خرید لوازم خونه و به قول معروف جهازمو تکمیل کردن. البته مامانم دستش درد نکنه خیلی چیزها رو از قبل خریده بود و فقط خرید تخت خواب، تلویزیون و ... مونده بود که اونم دوتائی با آقای همخونه دنبالش می رفتیم. وای خیلی تو هوای سرد خرید رفتن سخته اونم بخوای همه جا رو بگردی که چیز قشنگ پیدا کنی. هر چیزی رو از یکجا هم باید میگرفتی و کارمون شده بود از عصر تا شب تو خیابون ها گشتن. هم خوب بود و هم خسته کننده. البته آقای همخونه سرما اذیتش نمیکنه ولی من... نگم بهتره. فکر کنم یکماهی طول کشید تا خونمون تکمیل شد و دیگه میشد توش زندگی کرد. یادمه شب اولی که اومدیم خونمون، مامان و بابام بدون اینکه ما بدونیم با دسته گل و شام اومدن پیشمون و جشن گرفتیم.
بعد از اینکه دیگه تو خونه جا افتادیم شروع کردیم به مهمونی دادن. اول به دوستای نردیکمون. بهتونم بگم تو این همه مدت مادرشوهرم حتی یکبار هم بهمون سر نزد که ببینه خونه پسرش کجاس و رنگ آمیزیه خونه چطوره. بگذریم. تا اینکه عید از راه رسید.خیلی شور و شوق داشتم چون اولین عیدمون بود و خونه خودمونم بودیم و جاتون خالی چه سفره هفت سینی چیدم. بعد از سال تحویل رفتیم خونه مامان و بابام و اونها هم به من و آقای همخونه عیدی سکه دادن.دستشون درد نکنه. بعدا رفتیم خونه مادرشوهرم ولی چیزی بهمون ندادن.گفتم حتما مثل سالهای قبل یادشون رفته اولین روز بدن و حتما بعدا میدن. از روز بعد رفتیم دیدن فامیل شوهرم چون فامیل ما هیچ وقت عیدها تهران نمیمونن و سه روزه تمام فامیل رو دیدیم و بهشون گفتیم که فلان روز میشینیم و بیائین پیشمون. وقتی که به مامانم گفتم بهم گفت خوب تو که باید اونها رو یه بار شام دعوت کنی الان بهترین زمانه. گفتم اونها همونائی هستن که برامون پاگشائی ندادن. گفت عیب نداره.بالاخره بزرگترن و تو باید وظیفتو انجام بدی. خیلی کلافه بودم چون اولین بارم بود که میخواستم خانواده شوهرمو دعوت کنم و رودرواستی داشتم. خلاصه اون روز از راه رسید و اولین مهمونام خاله کوچیکه شوهرم و خانواده آقای همخونه بودن. من خاله کوچیکرو خیلی دوست دارم. تا از راه رسید شروع کردن به به به کردن و تعریف کردن از خونه و اون انگار مادرشوهرمه تمام خونه رو نگاه کرد و تعریف کرد ولی مادرشوهرم صداش درنمیومد. وقتی داشتم از همه پذیرائی میکردم همه میگفتن خودتو خسته نکن ولی او هیچی نمیگفت و فقط صدای نالشو همه میشنیدن که هی میگفت دستم، پام، کتفم... همه خانواده ازم خواستن که فیلم عروسی رو بگذارم وقتی که گذاشتم مادرشوهرم گفت تو خوب طلا جمع کردیا منم تو دلم گفتم همشو فامیل خودم دادن! پدرشوهرم که هی میگفت شما باید مترجم میگذاشتین. زمان شام کشیدن هم باز دستش درد نکنه خواهر شوهرم به دادم رسید و کمک کرد. بگی بعد شام مادرشوهرم بگه دستت درد نکنه! خاله کوچیکه ولی دائم میگفت دستت درد نکنه و بگذار اینقدر که زحمت کشیدی لااقل ظرف ها رو من بشورم که گفتم امکان نداره و نگذاشتم کسی دست به ظرف ها بزنه. زمان باز کردن کادوها که رسید دیدم که چقدر برام زحمت کشیدن و وسائل خونه خوبی آوردن ولی بازم صدائی از مادرشوهر بنده بلند نشد. من که دیگه کلافه بودم به آقای همخونه گفتم مامانت اصلا آئینه شمدون ما رو ندید.آخه اونو من و آقای همخونه با هم گرفته بودیم که ایشونم دست مامانشو گرفت و نشونش داد ولی عکس العملی دیده نشد.زمان رفتنشون که رسید مادرشوهرم گفت کیفم کو؟ گفتم شما کیف نیووردین.گفت آخ عیدی های شما توش بود!
فردای اونروز همه زنگ زدن و تشکر کردن الا مادرشوهرم و وقتی که بعد یک هفته خونشون رفتیم آقای همخونه با حالتی گفت با زحمت های ما چه میکنین؟ بعد از شام دیدم مادرشوهرم کیفشو درآورد و شروع کرد به پول شمردن.باز آقای همخونه با کنایه گفت حالا بذارین عیدی مارو یکماه دیگه بدین ولی از هیچ کس بازم صدائی درنیومد. بعد از شمارش مادرش گفت شنبه ای که تعطیله (وفات امام رضا) نهار با هم بریم بیرون. وقتی اومدم خونه خیلی تو فکر بودم که چی بگم که بیرون نریم ولی اصلا چیزی پیدا نمی کردم.اصلا دلم نمیخواست با اونها بیرون برم.دلم نمیخواست برام خرجی بکنن. تا اینکه دیدم بهترین بهونه میتونه این باشه که وفاته و من دلم نمیخواد تو اینطور روزها بیرون برم.وقتی اینو به آقای همخونه گفتم دیدم که اونم راضیه که بیرون نریم و من نفس راحتی کشیدم ولی مگه گفتن چرا؟ فقط خواهرشوهرم بعدا گفت جاتون خیلی خالی بود.کاشکی میومدین.همین.
ادامه دارد.
ببخشید اگه امروز خوب نتونستم بنویسم.اصلا دستم به نوشتن نمیرفت.حالم خوبه ولی نمیدونم چرا نمیتونستم خوب بنویسم و دائم هم اشتباه تایپ میکردم.خلاصه ببخشید.
راستی از امروزم کلاس Photoshop دارم. اگه دیدین که کمی دیر آپ کردم بخاطر کلاسمه و تمریناش.ولی سعی میکنم حتما بیام.
ز شور عشق، ندانم کجا فرار کنم!
چگونه چاره این جان بی قرار کنم
بسان بوته آتش گرفته ام، درباد،
کجا توانم این شعله را مهار کنم؟
رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را
برای مردم کوی و گذر هوار کنم
چنین که عشق توام می کشد به شیدائی،
شگفت نیست که فریاد یار، یار کنم!
گرانبهاتر، از لحظه های هستی خویش،
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟
هزار کار در اندیشه پیش رو دارم،
تو می ربائیم از خود. بگو چکار کنم؟
شبانگهان که در افتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
تو باز بر سر بالین من گشائی بال
که با تو باشم و با خواب، کارزار کنم!
... خیال پشت خیال آید از کرانه دور،
از این تلاطم رنگین، چرا کار کنم؟
تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند
به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم!
چه تیغ که فرو بارد از هوا به سرم
ز خون خویش همه راه را نگار کنم!
تو را که دارم، از دشمنان نیندیشم
تو را که دارم، یک دست هزار کنم!
تو را که دارم، نیروی صد جوان یابم
تو را که دارم، پائیز را بهار کنم!
به هر طرف گذرم از نسیم چهره تو
همه زمین و زمان را شکوفه زار کنم
تو را به سینه فشارم، که اوج پیروزی است
چه نازها که به گردون، به کردگار کنم!...
سحر، دوباره افتم به چاه حسرت خویش
نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم
من آفتاب پرستم، ولی نمی دانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم!
به صبح خنده ات آویزم، ای امید محال
مگر تلافی شب های انتظار کنم!
فریدون مشیری
ببخشید که امروز دیر اومدم چون از صبح که بلند شدم دیدم تلفن ها قطعه و الان تازه وصل شده آخه داشتن کابل ها رو عوض میکردن.
ولی کلا امروز اصلا حوصله ندارم.بهتره بگم عصبی و ناامید هستم. چرا؟ چون جواب Negative بود.من مامان نشدم. حالم گرفتس. همش با خودم میگم چرا کسائی که بچه نمیخوان زود بچه دار میشن ولی منی که برای مامان شدن لحظه شماری میکنم نمی شم؟ همیشه از این میترسیدم که نکنه یکروز بهم بگن تو بچه دار نمیشی و میترسم که سرم بیاد. دیشب تا صبح از ناراحتی نخوابیدم. آخه تقریبا مطمئن بودم که نی نی دارم ولی...
نگران نباشین. فقط باید کمی تنها باشم و رو خودم کار کنم که حالم خوب شه. به محبت همتون نیاز دارم.
هر چيزي ممكن است...
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را ميكني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزييات تجسم ميكني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش و شكيبايي گامي به جلو بر ميداري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي قاطعانه متعهد شوي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام دهي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با وجود همه فراز و نشيب ها به آينده مينگري استقامت به خرج ميدهي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات درس و از ناكامي ها نيرو بگيري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه جديت و ابتكار عمل خود را به كار گيري.
وقتي تصور و تجسم ميكني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني ، كاري را به انجام مرساني ، متعهد ميشودي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي روبرو ميشوي چيزي را كه مي خواهي نه تنها "ممكن است" اتفاق بيفتد بلكه " قطعا" اتفاق ميفتد.
وقتی که دیگه خیالمون از بابت خونه پیدا کردن راحت شد به آقای همخونه پیشنهاد یه مسافرت دو نفره دادم.اونم به کیش چون تهران زمستون بود و منم دلم آفتاب گرم میخواست.اول پیشنهاد منو قبول کرد و منم افتادم به جون این آژانسی ها که ببینم کدوم بهتر سرویس میدن و قیمتشونم مناسب تره و در آخر تصمیم گرفتم که قدس گشت از همه بهتره ولی آقای همخونه زد زیرش که من کار دارم و نمی تونیم بریم. منم که دیگه کفری شده بودم گفتم پس چرا بهم گفتی بگردم؟ و دیگه دنبالشو نگرفتم و هیچ حرفی دیگه از کیش زده نشد تا اینکه یه روز خود آقای همخونه گفت من از این تاریخ تا سه روز میتونم بیام و منم از خدا خواسته زود رفتم و بلیطامون رو گرفتم که بعد دوباره حرفش عوض نشه. این اولین بار من بود که با آقای همخونه تنهائی مسافرت میرفتم و هم اولین بارم بود که کیش میرفتم.خیلی از کیش خوشم اومد. چقدر آرامش داشت. وای از هوا دیگه نمیگم که عالی بود. کار هر روز ما این بود که بعد صبحانه میرفتیم با تور گشتی میزدیم و ظهرها خواب و شب ها هم خرید.البته من هیچی نخریدم چون با آقایون نمیشه خرید کرد و به نظرم چیز جالبی برای خرید هم نبود. یادمه شب اول که مصادف با تحویل سال میلادی بود با آقای همخونه رفتیم یه رستورانی که الان اسمش یادم نیست و گارسون یه جای خلوت و دنج رو به ما داد و ارکستر هم آهنگ های قدیمی میخوند و ما هم حسابی داشتیم لذت میبردیم که یکدفعه دو خانواده و با کلی بچه اومدن و نشستن کنار میز ما. کاشکی فقط میشستن. یه سر و صدائی راه انداخته بودن که نپرس و یکی از این بچه ها که پسرم بود پدر ما و خانوادشو در آورده بود.بهتون بگم که کم مونده بود کت باباشو با شمع های روی میز بسوزونه.من که حسابی حالم گرفته شده بود پیشنهاد دادم که بریم چون اصلا دیگه از محیط لذت نمی بردم. خلاصه ما در رفتیم و منم خدا خدا میکردم که تو هتل ما نباشن. فردا صبح که برای صبحانه پائین رفته بودیم و مشغول صبحانه کشیدن بودیم من یکدفعه صدائی شنیدم و وقتی برگشتم دیدم وای همون خانواده دیشبی هستن.من ماتم گرفته بودم.خلاصه یه جائی رو انتخاب کردم که بشینیم و دورتر از اونها باشیم که دیدم مادر بچه یه جائی بازم نزدیک ما انتخاب کرد ولی شوهرش گفت خانم این زوج از دست بچمون شاکین و بریم جای دیگه. من دیگه مرده بودم از خنده و پدر بچه به یکی از گارسون ها گفت این بچه ما دیشب این زوج رو خیلی اذیت کرده و انگار هر جا اونها هستن ما هم سر و کلمون پیدا میشه. خلاصه سرتون رو درد نیارم ما هر جا که میرفتیم اونها هم با ما بودن و منم دائم حرص میخوردم که بابا آخه مگه با بچتون رو درواسی دارین؟ اصلا نمی تونستن چیزی بهش بگن و اون هم هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد. سه روز موندن ما هم درکیش تموم شد ولی من دلم نمیخواست اصلا برگردم تهران و هی می گفتم نریم ولی از بدشانسیمون آقای همخونه دندون درد گرفته بود و کلافه بود. وقتی رسیدیم فرودگاه بازم دیدم اون خانواده هم با ما اومدن و اینم بگم که صندلی ما سه ردیف بعد از اونها بود.آخه تا بحال همچین چیزی دیده بودین؟ دیگه ما تا سوار شیم این بچه پدر باباشو درآورد طوری که باباش سرشو با دستاش گرفت و گفت بچه کلافم کردی و مادرش هم اصلا حواسش به بچش نبود و فقط خریداشو به دوستش نشون میداد.
وای امان از سرمای تهران. وقتی رسیدیم داشت بارون میومد و تو دلم میگفتم کاشکی می تونستیم کمی بیشتر بمونیم. خلاصه جای همتون رو کیش خالی کردم.
در مورد عمل مادرم بگم که عملش با موفقیت تموم شد و الان خونس و استراحت میکنه و من پیششم و بهش میرسم چون خودش خیلی جون نداره ولی مادرشوهرم عملش کنسل شد چون دکتر قلب بیمارستان این عمل رو تائید نکرد و گفته بوده برای قلبشون خطرناکه.
ما بازم امکان داره آخر هفته رو بریم شمال. هنوز خیلی مطمئن نیستم چون دکتر باید بگه که مادرم میتونه مسافرت بره یا نه. این دفعه هم که رفتیم شمال بازم جای شما رو خالی کردم ولی از صبح تا غروب آفتاب هوا خیلی گرم بود و اگه می رفتیم بیرون مثل موش آبکشیده برمیگشتیم.
ادامه دارد....
راستی کسی از نوشی عزیز خبری داره؟ من که براش دعا میکنم.شما هم بکنین. http://nooshi.ir
به خدا شرمندتونم. آخه نمیدونین چی شد؟ سه شنبه ای داشتم کارهای خونه رو انجام میدادم که بعدا بیام با خیال راحت بشینم و وبلاگمو آپ کنم خواهر آقای همخونه زنگ زد که میخوام بیام پیشت. گفتم بیا. گفت جدی میگم گفتم شوخی نکردم بیا پیشم و تا عصری با هم هستیم. خلاصه سرتون رو درد نیارم بعد از یک ساعت اومد و جای همتون رو خالی کردم.کلی نشستیم و درد و دل کردیم، گفتیم و خندیدیم و نهار هم جای شما بازم خالی چلو کباب داشتیم و زنگ زدم آقای همخونه هم نهار اومد خونه و تا شب خواهرش پیشم بود و جلوی اون نمیتونستم به وبلاگم سربزنم.درسته بهش گفتم وبلاگ دارم ولی آدرسی چیزی ندادم و اونم اونقدر سرش با کارش شلوغه که اهلش نیست بیاد وبلاگ منو پیدا کنه. حالا چرا دیروز نیومدم؟ چون مامانم کمرش ناراحت بود و کارگرش هم رفته بود مسافرت نمی تونست خونه رو تمیز کنه و دائم پای تلفن میگفت خونم کثیفه. منم دیدم بهترین زمانه هم برم پیشش یه گپی با هم بزنیم و هم خونشو براش تمیز کنم.وای پدرم درومد.خونه بزرگ خیلی سخته. من خونه خودمون رو یکربعه جارو میکشم ولی مگه خونه مامان تموم شدنی بود ولی خوب عوضش تمیز شد و بعدازظهر هم رفتم بازم جای شما خالی فالگیر!!!!!
* حالا بریم سر باقیمونده داستان.
از فردای اونروزی که رسیدم تهران رفتیم دنبال خونه گشتن ولی مگه به این راحتی ها بود.خوب آقای همخونه وقتش محدود بود و از صبح نمیتونست وقت بگذاره و گشتن ما فقط به بعدازظهر ها محدود بود. به چندین آژانسی سپرده بودیم و منم هر روز آگهی های روزنامه همشهری رو میگشتم ببینم چیز مناسبی پیدا میشه یا نه. با اینکه به آژانس ها علایقمون رو گفته بودیم ولی اصلا اونها به این مساله اهمیت نمیدادن.خیلی وقت ها اصلا توی خونه رو هم نمیرفتیم چون از بیرونش داد میزد من چیم! یا اینکه اون خونه دلخواهتو پیدا میکردی و صاحب خونه بازی درمیاورد. ولی تو این همه آژانسی، یکی بود که خیلی موردهای خوبی به ما معرفی میکرد و سلیقه ما دستش اومده بود.من به آقای همخونه پیشنهاد دادم که با آژانسای دیگه کار نکنیم و فقط با این آژانس اینور و اونور بگردیم. خلاصه بعد ماه ها یه خونه بهمون نشون داد که خیلی خوشم اومد.درسته که ایراداتی داشت ولی خیلی مهم نبود. به پای معامله که خواستیم بریم صاحب خونه بازیش گرفت و گفت نه من فقط میخوام خونه رو بفروشم.گفتیم خوب ما هم خریدار ولی وقتی رقم رو گفت خود آژانسی مخش صوت کشید و گفت اینجا به چنین قیمتی هیچ وقت فروش نخواهد رفت و ما هم دست از پا درازتر خونه رفتیم. تا اینکه یه روز ( البته بگم بعد از چهار ماه هر روز گشتن حتی جمعه ها ) دست از پا درازتر داشتیم می رفتیم خونه و خیلی هم گشنمون بود یکدفعه چشم آقای همخونه افتاد به ساختمونی و گفت بریم اینجا رو ببینیم؟ گفتم نه خیلی خستم ولی ایشون گفت فقط اینو میبینیم و برمیگردیم.گفتم باشه. بیرون ساختمون خیلی جذب نمیکرد ولی وقتی رفتیم توی خونه رو دیدیم خیلی خوشمون اومد و شماره گرفتیم که تماس بگیریم ببینیم شرایط چیه؟ وقتی اون آقا قیمت رو گفت مخم سوت کشید و گفتم خونه خوبه ولی با این قیمت اصلا و این موضوع رو مدت ها فراموش کردیم تا اینکه یه شب با خانوادم رفته بودیم شام بیرون حرف از این خونه شد و پدرم پیشنهاد داد که بریم دوباره خونه رو ببینیم و شبانه رفتیم اونجا و ایندفعه مادر و پدرم هم پسندیدن و مادرم گفت بگذارین یکبارم من با صاحب خونه صحبت کنم و ممکنه باورتون نشه ولی صاحب خونه با مادرم کنار اومد و قیمت رو پائین آورد. دیگه از خوشحالی نمیدونستم چه بکنم و دلم میخواست همون روز برم سر خونه زندگیم ولی خوب خونه کار داشت.باید رنگ میشد و کارهای دیگه چون خونه یکساله بود و تو این یکسال کسی اونجا ننشسته بود و در و دیوار کثیف شده بودن.خلاصه کار ما از فرداش درومد. خودتون هم میدونین چقدر یه خونه نو کار داره. از برقش گرفته تا همه چیزش باید چک میشد که مبادا مشکلی داشته باشه و خدا وکیلی از این به بعد اگه خواستین جائی رو بگیرین تا وان حمومش همه چیز رو چک کنین چون این مسائل ما رو خیلی اذیت کرد.
ادامه دارد.
راستی عزیزانم من تا دوشنبه نیستم و میریم شمال که جای شما رو خالی کنیم. پس سه شنبه منتظرم باشین.راستی هم مادر شوهرم و هم مادرم روز سه شنبه ممکنه عمل داشته باشن.حالا بعدا میگم چه عملی.اگه بهتون سر نزدم بدونین بیمارستانم.
به همگیتون یکشنبه تعطیل، خوش بگذره.
تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر ميكنيد و ميتوانيد آنچه را كه فكر ميكنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد.
اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش ميرساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق ميسازد.
اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم، موقعيت، يا شكست، خوشبختي و يا درد و رنج حكم ميدهد. تصوير ذهني شما ميتواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، ميتواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، ميتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب ميكنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد،
از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلاييترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيتها، نه خيالات واهي، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.
در حالي كه به اعتقاد من، اشخاصي كه در سالهاي شكلگيري شخصيتشان طوري تربيت شدهاند كه ميتوانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع ميتوانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند. با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود ميآيد.
اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:
1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.
کار مهاجرت من و خانوادم درست شد و مجبور شدم بدون حضور آقای همخونه به کانادا برم. خوب از راهش براتون نمیگم چون میدونم حدس میزنین چقدر رفتن به اون طرف آب سخته. خلاصه وقتی روی خاک تورونتو رسیدم گفتم از این بالا که خوشم اومده حالا ببینم پائین چطوره؟ تو پاسپورت کنترل خیلی باهامون رفتار خوبی داشتن. باورتون نمیشه که فرودگاهش چقدر بزرگ بود. فرودگاه پیرسون سه تا ترمینال داره که هر ایرلاینی به یکی از این ترمینال ها میره.مثلا لوفت هانزا که کلاسش نسبت به ایرلاین های دیگه بالاتره ترمینال یک میره که تازه سازه و ...بذار بهتون بگم هر ترمینالش سه حتی چهار برابر فرودگاه مهرآباده. !!!
وقتی از فرودگاه بیرون اومدیم دیدم که فامیل های مادرم اومدن دنبال ما و کلی از دیدن اونها ذوق کرده بودم و قرار بود این یکماه رو خونه اون ها بمونیم. شهر خیلی بزرگ و سرسبزه ولی مثل تهران خودمون نیست و از کوه هیچ خبری نیست و جاش اقیانوس داره. پس شما نمی تونین به سادگی تشخیص بدین که شمال شهر کجاس. این مدت اصلا احساس غربت نکردم چون همه چیز برام تازگی داشت و اونجا هم دسته کمی از لس آنجلس نداشت. هر جا که میرفتیم امکان نداشت ایرانی نبینیم ولی عجیب بود که اونجا ایرانی ها از هم فرار نمیکنن. طبق معمول همیشه محل ایرانی ها شمال شهر بود و تا دلتون بخواد مغازه های ایرانی، خورشت های ایرانی، نان بربری و تواضع هست.
تو این یک ماه همه کارهای اداریمون رو انجام دادیم و پیش چند تا وکیل برای کار آقای همخونه رفتیم و بالاخره یکی از اون ها رو انتخاب کردیم و به تهران برگشتیم.بهتون هم بگم این مدت هر روز با آقای همخونه تلفنی صحبت میکردم و گاهی میدیدم تلفن کمه میرفتم پشت کامپیوتر و کلی باهاش حرف میزدم ولی خودتون هم میدونین بازم جای خالیشو حس میکردم.
روزی که داشتم برمیگشتم خیلی ذوق زده بودم و دلم میخواست هر چه زودتر برسم تهران و بالاخره نصفه شب خسته و کوفته رسیدم و تا از فرودگاه اومدم بیرون دیدم آقای همخونه اومده و حیونی چقدر هم لاغر شده بود و همون شب بهم مژده داد که چند تا خونه دیده و منتظر شده که منم اونها رو ببینم.وقتی گفتم چرا؟ گفت دیگه نمیتونه اینجور زندگی کنه و خوب منم بهش حق میدادم ولی دلم نمیخواست که بهش فشار بیارم. از فرداش اوفتادیم تو خیابون ها و دنبال خونه ولی خیلی سخت بود.یا اونی که میخواستی نبود و وقتی هم اونی رو که میخواستی پیدا میکردی قیمتش خیلی بالا بود و تو اون سه ماهی که تهران بودم چیزی پیدا نکردم و دوباره زمان رفتن من به کانادا نزدیک شد ولی ایندفعه تنهای تنها. خیلی بهم سخت گذشت. حدود دو ماه اونجا موندم و واقعا ضجر کشیدم. دائما پای تلفن گریه میکردم که من دارم اینجا دق میکنم لااقل آقای همخونه که نمیاد خانوادم بیاد ولی اونها هی میگفتن این هفته میایم اون هفته میایم و وعده میدادن که من اونجا دوام بیارم. خوب روزهای خوبی هم داشتم.دستشون درد نکنه همه بهم سر میزدن و با هم بیرون میرفتیم ولی من خیلی قاطی کرده بودم. وقتی که برام اونجا همگی تولد گرفتن اصلا خوشحال نبودم. وقتی ازم پرسیدن چرا؟ گفتم اولین باره که هیچ کسی از خانوادم پیشم نیست. تا به اون موقع نمیدونستم که اینقدر به خانوادم وابسته هستم.بالاخره یک روز تصمیم گرفتم که دیگه بسه و نمی تونم دوری رو تحمل کنم و بلیطم رو برای دو روز بعد رزرو کردم.وقتی به پدرم گفتم گفت برای چی میای؟ گفتم اگه دختر خل و دیونه میخوای نیام و با سر اومدم تهران. وقتی ترانزیت بودم اونقدر با آقای همخونه با موبایل صحبت کردم که بیچاره صداش درومد و گفت هزینه موبایلت بالا میره ها ولی من گفتم برای من ارزششو داره چون دارم اون جور که دلم میخواد با تو صحبت می کنم و دیگه اضطراب ندارم که الان همه منتظرن که تلفن من تموم شه و به کاراشون با تلفن برس. آقای همخونه بازم بهم مژده داد که این دفعه خیلی خونه دیده و قرار گذاشته که بریم ببینیم. منم مثل خل ها میخندیدم و ذوق مرگ شده بودم و همه یه جوری نگام میکردن ولی اصلا برام مهم نبود.
وای از اون لحظه که رسیدم فرودگاه مهرآباد. باورتون نمیشه اصلا مامان و بابامو ندیدم و یکراست پریدم بغل آقای همخونه. حالا اون بیچاره میگفت بابا و مامانت اینجان ولی من کر شده بودم و بعدش سراغ خانوادم رفتم ولی پدرم حسودیش شده بود. آخه همیشه از اول دوستیمون هم به ما حسودی میکرد و اونقدر منو دوست داشت که دلش نمیخواست از خونه برم و برای خودم مستقل شم.
ادامه دارد....
راستی ببخشید بهتون یادم رفت بگم من شمال رفته بودم و جای همتون رو اونجا خالی کردم.هوا محشر بود. خیلی خنک بود و زمانی هم که داشتیم میومدیم تهران دائما میگفتیم کاشکی میشد بمونیم. حالا قراره دوباره آخر هفته رو بریم شمال و جای شما رو خالی کنیم.